بالاخره دیگه به آرزوی بچگیم که الان دیگه دوستش ندارم رسیدم
خب بالاخره بزرگ شدم و این آرزوی بچگیم بود که الان میفهمم چقد آرزوی مزخرفی بود.چون حس کردم که بزرگ شدن واقعا چیز خوبی نیست با بزرگ شدن شرایط سخت تر و سخت تر میشه و کسایی که دوسشون داریم پیر تر و پیرتر میشن. این وبلاگ با همشون فرق داره چون خودم دارم مینویسمش. آخرای سال هفتم دبیرستان متوسطه اولمه و دارم آخرین امتحانا رو میدم .رفتم تمام وبلاگ هایی که مامانم نوشته بود رو خوندم و فهمیدم چقد زمان زود میگذره . اولین بار بود که میخوندمشون و دلم کلی گرفت.گریه میکردم ولی میخندیدم حس عجیب و تازه ای بود .بگذریم... شرایط خیلی سخت تر شده و همه چیز پیچیده تر شده مثل روابط دوستانم چون دوست خوب خیلی کم شده و درسا و فشار این سال تحصیلی خی...


